به مناسبت Va+len+ti+ne’s Day غربی و سپندار مذگان باستانی
در عالم پیر هر کجا برنایی است………………..عاشق بادا که عشق خوش سودایی است!
موضوع بحث، عشق است، که دریایی است بیکران، موضوعی که هر چه درباره آن گفته آید، کم و ناچیز خواهد بود.
چنانکه مولوی علیهالرحمه میگوید:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان….. چون به عشق آیم خجل باشم از آن
به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد که: عشق چیست؟ اکثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی کردهاند. گویا عشق از «عشقه» آمده است که گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشکاند و خود سرسبز بماند.از دیدگاه ماتریالیستها،و پزشکان، عشق نوعی بیماری روانی است که از تمرکز و مداومت بر یک تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید میآید،
روانشناسان عشق را فشار هرمون و مشاوران عشق را عالی ترین مقام انسانی که در راس سلسله هرم نیازهای بشری است گنجانده اند
اما در فلسفه شرقی
هیچ عشقی به مرتبه اعلی نمیرسد مگر اینکه درون تهی از پلیدی ها ..تزییف ..کینه .دغل و دروریی ها شود .. یعنی در اصل تهذیب نفس صورت بگیرد تا قلب مستعد شود برای قبولی مراتب اعلای عشق ..
(( الا مـــَن اتانی بقلبٍ سلیم .. ))
اما از دیدگاه عرفا، عشق یک حقیقت و یک اصل اساسی و عینی است ولیکن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است که:
اولاً، عشق چنانکه گفتیم یک حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمیگنجد و این تنها عشق نیست، بلکه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمیگنجد. شعار اسلامی ما، الله اکبر، بدین گونه تفسیر شده است که خداوند بالاتر از آن است که در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمییابد و میتواند توصیف کند که قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد کاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمیآید و آن دو مورد عبارتند از:
۱- عدم
۲- وجود
در نظام اصالت ماهیت، ذهن میتواند با ماهیتها ارتباط برقرار کند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یک امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و کار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت که همان سیر و سلوک است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بکوشیم که خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجهای نخواهیم گرفت.
به عقل نازی حکیم تا کی؟…………به فکرت این ره نمیشود طی
به کنه ذاتش خرد برد پی…………………….اگر رسد خس به قعر دریا
بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نکته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:
“کل ما میز تموه باوهامکم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم.”ثانیاً، همیشه میان “تجربه” و “تعبیر” فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را که تجربه کردهاید، هرگز نتوانستهاید چنانکه باید و شاید به دیگران منتقل کنید. یعنی در واقع نتوانستهاید از آن تجربه تعبیر رسا و کاملی داشته باشید.
حافظ میگوید:
من به گوش خود از دهانش دوش……………سخنانی شنیدهام که مپرس!
آن شنیدن برای حافظ یک تجربه است که به تعبیر در نمیگنجد. عینالقضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح میکند که حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمیآیند. و از اینجاست که مولوی میگوید:
گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیک عشق بیزبان روشنتر است
اما پیش از سیر در مدارج کمال نباید انتظار درک حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نکات مذکور، تعریف عشق مشکل و دشوار است ولیکن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ که در تعریف و تحدید نمیگنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلکه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشنتر و آشکارترند و هر کسی که بخواهد، مستقیماً میتواند با آن حقایق ارتباط برقرار کند اما بیواسطه، نه با واسطه که:
آفتاب آمد دلیل آفتاب………………………..گر دلیلت باید از وی رخ متاب
پای در نه راه را پایان مجوی….. زانکه راه عشق بیپایان بود
عشق را دردی بباید بیقرار……..آن چنان دردی که بی درمان بود
گر زند عطار بی این سرّ نفس………………..آن نفس بر جان او تاوان بود
- اجتماعی (۲۱۸۹)
- اخبار داخلی و خارجی (۱۳۵۲۸)
- اختصاصی آبادشهر (۷۲)
- اقتصادی (۲۱۱)
- تفریحی (۶۱۲)
- دانلود (۷۱۴)
- دین و فرهنگ (۲۰۱۱)
- مجله عمومی آبادشهر (۶۵۴)
- موبایل (۶۸۲)
- ورزشی (۳۰۶۵)
- گوناگون (۴۷۳۳)








