قصه کوتاه ویلان پتی اف


هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه ...

دهه ی ۶۰


اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي ...

علم بهتر است یا کمپرسی !


آیا شما هم علی رغم داشتن مدرک فوق لیسانس همچنان بیکارید ؟

قطعی سرویسهای ایمیل


دسترسی بیش از 30 میلیون کاربر ایرانی به سرویس‌های پست الکترونیکی از روز پنجشنبه مسدود شده است.

وبلاگ نویسان انتخاباتی نیازمند حمایت


پدیده ی وبلاگنویسی انتخاباتی جدای از احتمال به خطا رفتن و دور شدن از حیطه ی انصاف و اخلاق سیاسی ...

وبسایت حاج احمد ربیع زاده با طراحی تازه


با خبر شدیم وبسایت حاج احمد ربیع زاده با طراحی جدید فعالیت خود را از سر گرفت از آنجایی که ...

لیست نهایی تایید صلاحیت شده ها


شورای نگهبان امشب لیست نهایی اسامی تایید صلاحیت شده ها را به وزارت کشور ارسال می کند . وزارت کشور ...

صاعقه، سردخانه میوه و تره بار دره شهر را سوزاند


'پرویز كوثری فر' شامگاه یكشنبه در مصاحبه با خبرنگار ایرنا افزود: در این سردخانه 150 تن میوه برای مصرف شهروندان ...

سکه ولایتعهدی امام رضا(ع) رونمایی شد


مراسم نمایش  سکه ولایتعهدی امام رضا(ع) امروز با حضور رئیس فرهنگستان هنر در مؤسسه تاریخ و تمدن شرق برگزار شد. در ...

۴۸ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر واجد شرایط برای شرکت در انتخابات مجلس نهم


مصطفی محمدنجار گفت که بیش از ۴۸ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر واجد شرایط برای شرکت در انتخابات مجلس نهم ...

وبلاگ ترتیل به جمع هواداران سایبری حاج احمد ربیع زاده پیوست


امشب وبلاگ وزین ترتیل که از وبلاگهای مشهور و با سابقه ی  قرآنی است   به جمع حامیان حاج احمد ...

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم.
در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی
را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود.
از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت.
ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش
را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید،
نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش…

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران
روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه
نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند
زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب،
آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
- گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
- گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
- گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
- گفتم نه
گفت» تا حالا به یک مسابقه تنیس جذاب رفتی؟
- گفتم نه !
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
- گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
- گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
- گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
- با درماندگی گفتم: آره، …… نه، ….. نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم.
به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت.
جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
- جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!

موضوعات مطلب : تگ های مطلب :